دختری از دیار دریـــا
نیلوفر آبی دختری از دیار دریاست با دغدغه ها و احساسات خاص خودش ...
چه فایده ای دارد داشتن پرنده ای که در سرش اندیشه پرواز هست و غمیگن است و دیگر با شادی آواز نمی خواند تو خوشحالی که او را داری ولی او خوشحال نیست گاه برای خوشحال کردن تو آواز می خواند نه از سر میل و اشتیاق من پرنده ای می خواهم که مثل کبوترهای خانگی باشد که اگر پرش هم دهی باز راه خانه را با شوق می یابد و باز می گردد و همون حرف در کمتر از یک دقیقه می تونه قلبی را بشکنه اما خدا می دونه چقدر زمان لازمه تا زخمی که از اون حرف بر قلبی نشسته التیام پیدا کنه. آرزوم کوچیک بود به اندازه یه جشن تولد نه چندان بزرگ ، آرزوی دیوارهای تزئین شده با کاغذ کشی و بادکنک های رنگی ، آرزوی یه کیک خوشگل ، با یه میز پر از کادویی گاهی خیلی چیزها دست به دست هم میده تا آدم ها به آرزوهاشون نرسن ،حتی اگه آرزوت به همین کوچیکی باشه ،به کوچیکی یه جشن تولد...... ولی خیلی خوشحالم که به جای من خواهرزاده ام توی یازدهمین سال تولدش به آرزوش رسید . نمی دونم چرا بچه ها عاشق کیک و بادکنک و مخصوصا کادویی های رنگ و وارنگ هستند ،ولی دقیقا دیدم همون چیزهایی را دوست داره که من چندین سال پیش دوست داشتم . شاید ما ندونیم که گاهی برآورده کردن آرزوهای دیگران مخصوصا بچه ها چقدر آسون و راحته ، خواهرزاده ام با یه تزئین ساده اتاق ، با یه کیک کوچیک خرگوشی و کادوهایی که شاید چندان بزرگ نبودند به آرزوش رسید . ای کاش همه به آرزوهاشون برسن ........ ولی من این سریال را خیلی دوست داشتم ،پست اول بلاگم هم در همین مورد بود ، شاید سریالش ناراحت کننده بود ولی یک جورهایی واقعیت جامعه بود دیشب با خودم فکر کردم ای کاش همه ی ما آدمها به اشتباهاتمون پی می بردیم ، ای کاش برای همه ما محبتی که کسی با یک کیک شکلاتی نشون داده تلنگری میشد برای پی بردن به اشتباهاتمون ، ای کاش دنیا خالی میشد از کوته فکری ها و دل شکستن ها ، ای کاش قصه ی همه یه قهرمان داشت برای درست کردن همه چیز و ای کاش قصه ی زندگی همه با وجود داشتن سختی ها آخرش مثل این سریال قشنگ بود و شاد ....... بادت میره اون همون کسیه که یادگار روزهای بی قراریته ... روزهایی که سفید بودن و قشنگ . یادت میره که اگه یه روز ناخوشی کوچیکی توی احوالش پدیدار می شد تو هم بدتر از اون می شدی . یادت میره که حس کردن حضورش چطور سنگینی روحت را برای تنت قابل تحمل می کرد ، یادت میره که اون تجسم گذشته هاییه که خیلی ها نمی تونن باورش داشته باشند ، یادت میره که ........ به اینجا که میرسی برگرد و نگاهی به پشت سرت بنداز ! مثل روز روشنه برام که اون دور دورا ، یا شاید هم نه خیلی دور همه ی این لحظه ها رو می بینی و انگشت به دندون می گزی و با حسرت اون روزها رو مرور می کنی . اون وقت برگرد و به زندگی من شیرینی همون روزها رو بده ... همون روزهایی که سفید بودن و قشنگ . برگرفته از مجله راه زندگی به قلم سیاوش میرزایی گاهی فکر می کنم واقعا توی این دنیا چند نفر من را از صمیم قلب و برای خودم دوست دارند؟! یک دوست داشتن واقعی ... حداقل اگه آدم از دست کسی عصبانی باشه با دوتا داد و فریاد از عصبانیتش کم می کنه ولی وقتی از دست خودت عصبانی هستی چه کار باید بکنی؟! این جور موقع ها معمولا انقدر خودخوری می کنم و حرص و جوش میخورم تا یادم بره ..... شما وقتی از دست خودتون عصبانی و دلخور میشید چه کار می کنید؟! که تمام روزمرگی هایش در وجودت گم می شود روز دیگر تا به خودت بیایی آنقدر نزول کرده ای که بین روزمرگی هایش گم می شوی گم تر از هر غریبه ای راست گفته اند ؛ دنیا بالا و پائین زیاد دارد ! زن من میشی ؟!! . . . پی نوشت : میدونم هیچ ربطی به موضوع وبلاگم نداشت ولی از اونجایی که علاقه شدیدی به بچه ها دارم و با دیدن این عکس در حد غش کردن احساساتی شدم خواستم خوانندگان وبلاگم را هم در دیدنش سهیم کنم در کدام کوچه پس کوچه ی مهربانی ات غرورم را گم کرده ام که هرچه به دنبالش می گردم نمی یابمش ! سرگذشت دختری بود با سه خواهر و یک مادر که پدر خانواده که کفتر باز از روی بام افتاده و مرده بود و این خانواده از روی فقر به سبزی پاک کنی روی آورده بودند ... بگذریم ،نمیخوام قصه ی کتاب را تعریف کنم ولی چیزی که باعث نوشت این پست شده این هست که از دیروز موضوع این کتاب ذهنم را مشغول کرده. این دختر وقتی 16 ساله بود عاشق پسری میشه که بعد می فهمه خواهر بیمارش به همون پسر علاقه داره و به خاطر دل خواهرش (که البته بعد می میره) از عشقش میگذره ،سالها میگذره و دختر برای بار دوم که عاشق مردی میشه باز هم می فهمه خواهرزاده اش هم دل در گرو همون مرد داره !!!!! این جای داستان دیگه جدا قاطی کرده بودم مخصوصا که دختر باز قهرمان بازیش گل کرده بود و به خاطر خواهر زاده اش از مرد مورد علاقه اش گذشته بود که البته مرد حقیقت را به خواهر زاده گفته بود و قضیه به خیر و خوشی تموم شده بود. چیزی که فکر من را مشغول می کنه اینه که من اگه در این شرایط قرار می گرفتم چه کار می کردم؟! هرچی فکر می کنم نمی تونم مثل اون دختر از خواست خودم بگذرم ؟! به راستی اون دختر زیادی با گذشت و قهرمان بود یا من خودخواه هستم ؟! شما اگه در همچین شرایطی قرار بگیرید چه کار می کنید ؟؟ تا قلبم فراموش نکند که نباید سراغت را بگیرد! هنوز باورم نمیشه ،گیجم ،فکر می کنم شاید این بار هم مثل تمام دفعات پیش پشیمون بشیم ولی نه آشفته بازار خونه و اتاقهای خالیش میگه این بار جدیه ، به خودت وعده و وعید نده ،این بار دیگه مادرم هم پشیمون نمیشه ! شوخی که نیست ما هم باید مدرن بشیم ، ما هم باید آشپزخانه ی اپن داشته باشیم ، ما هم باید آپارتمان نشین باشیم مثل همه ی آدم های با کلاس دیگه . پیش مردم باید خجالت بکشیم از اینکه خونمون قدیمی هست ! ما هم می خواهیم سرمون را با افتخار بالا بگیریم و پز بدیم خونه نوساز و جدید داریم. گاهی فکر می کنم من خواسته هام غیرعادی هست یا پدر و مادرم؟ منی که همین خونه قدیمی را با دیوارهای قدیمی ، با درها و پنجره های قدیمیش و با سبک قدیمیش دوست دارم ،من غیر عادیم که آرزوی یه خونه ی مدرن را ندارم ؟! من غیرعادیم که دلم برای درخت خرمالو می سوزه که باید از ریشه در باید تا جاش را پی های خونه ی جدیدمون بگیره؟! باغچه مون چی میشه؟ من افکارم عجیب هست یا پدر و مادرم که به این خونه دلبستگی ندارند؟ یا لااقل به اندازه من ندارند؟! چقدر دلم تنگ میشه برای گوشه و کنار این خونه ، خونه ای که سالها توش زندگی کردم ،برای اتاقم که سالها شاهد گریه و خنده هام بوده ،صبورانه اشک هام را دیده به کسی حرفی نزده ،رازهای عاشقیم را ،روزهای بی قراریم را .......... وقتی چندسال پیش خونه ی قدیمی مادربزرگم را خراب کردند تا ساختمان جدیدی
بسازند ،همیشه فکر می کردم مادرم دچار چه حسی شده؟ من که خاطره زیادی از
اون خونه نداشتم با ناباوری به جای خالیش نگاه می کردم . امروز من جای
مادرم هستم ،خونه بچگی هام داره خراب میشه ،نمی دونم با خاطراتش چی کنم؟
باید مثل وسایلم همه را توی یک ساک بریزم و ببرم؟ اصلا اون همه خاطره توی
چندتا ساک جا میشه؟ خاطره هایی که جا موند چی میشه؟ زیر خروارها خاک گم
میشه؟ نکنه برای همیشه از بین بره...... چقدر دردناکه باید با چشم خودم شاهد ویرانی همه چیز باشم و بعد از دو سال قدم به خونه ای بزارم که روی خاطرات این خونه بنا شده ..... دلم برای خونمون ،برای درخت خرمالو و گلهای توی باغچه می سوزه .. خداحافظ خانه ی کودکی هایم ...... یکی از خوانندگان با اسم "اشک " دیروز برایم نظری گذاشته بودند و علاوه بر یک سری نصایح دوستانه حدس زده بودند که سن من بین 12 تا 17 سال هست ! اولش یک لبخند عمیق زدم به این حدس ولی بعد تاسف خوردم ! یعنی واقعا نوشته ها و دغدغه هام انقدر کودکانه هست ؟! اگه این طور هست خیلی از این موضوع متاسفم . البته شاید هنوز حدس سنم از روی مطالبم سخت باشه ،چون چیز زیادی ننوشتم . ولی باید بگم یه دختر محصل یا نوجوان نیستم ، احساساتم هم خودم فکر می کنم پخته تر از این حرفها باشه . کلا فکر کنم مخاطبان وبلاگم خیلی سخت یا دیر بتونند به درستی من را بشناسند. ولی انگار داشتم خودم را گول میزدم ! درسته میخواستم برای دل خودم بنویسم ولی انگار به امید مخاطب بودن تو می خواستم بنویسم ! از اون روزی که دعوتت کردم و بی رحمانه گفتی اگه غم و غصه نداره خواننده اش میشی و دلم مثل یه تنگ بلور شکست دیگه هیچی ننوشتم . امروز دیگه تصمیم گرفتم بنویسم ،اگر چه تو هیچ وقت نوشته هایم را نخونی . تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم . تو مرا چگونه دیدی که این همه وفادار ماندی؟! چرا اینجوری میشه؟ کی مقصره ؟ آره مثل همیشه من با حساسیت های زیادم که از نظر تو اشتباهه و غلط ... یا به اینکه احساسم را نشون میدم و بلد نیستم خودمو به کوچه علی چپ بزنم . کاشکی بلد بودم . چقدر اذیت شدم از حرفات و چقدر دلم شکست ،ای کاش می دونستی که واقعا ناراحت شدم ، ای کاش میدونستی که بهت اطمینان دارم . همین دیشب بود پست قبلی را دادم و از حس خوب و آرامشم گفتم ! در عرض یه نصف روز همه چی خراب شد باز !!! چرا؟؟ آیا من و آرامش و خوشحالی دو خط موازی هستیم که هیچ وقت به هم نمی رسیم ؟! چه حس خوبی هست وقتی دوباره هستی،با حرفهای و امیدهای تو انگار مشکلات کوچکتره و
شادی ها بزرگتر ! خوشحالم که هستی و خوشحالم که باز هم مهربونی ....
![]()
،آرزوی اینکه بچه های همسن خودم کلاه رنگی بگذارند سرشون ، دست بزنیم و شعر بخونیم ،آره آرزوم یه جشن تولد بود !!!


نوشتن کار من است و قلم دوست سالهای دورم...
مینویسد برای تو، به خاطر خودم...
واژه در واژه می ریسم طناب اشتیاقم را
تو را هم توان بالا امدن از این ریسمان هست...
اگر هم نیامدی
من ریسمانم را جمع نخواهم کرد...
| Design By : Night Skin |


